دوشنبه15مهر92

سلام عسلکم. دلم برات یه ذره شده. این روزا دلم خیلی برات تنگ میشه. دلم میخواد وبت رو بروز کنم ولی وقت نمیشه.
دیشب موقع خواب تلویزیون رو خاموش کردیم تا بخوابیم. آویسا خانوم هم اصرار که سی دی رنگین کمان ببینم. با قیافه ای ناراحت و مظلوم رفت سمت باباش و گفت:بابایی!نمیزاری رنگین کمان ببینم. باباش گفت:موقع خوابه. در حالی که قیافه ش رو مظلوم تر کرده بود گفت:یعنی از شرکت ترانه (اسپانسر سی دی رنگین کمان)هم نمیزاری ببینم؟؟!! ما رو بگو 

در مواقعی که حوصله ندارم و خسته م مثل چی به گردنم میچسبه و میگه: مامان خوب ونازم که بهتر از گلایی...(نمیدونم این پاچه خواری رو ازکی یاد گرفته؟)
روز جمعه ای خیر سرمون خواستیم بخوابیم.ساعت 7صبح اومد بالای سرمون و شروع کرد به مثنوی خوانی می می نی.کل مجموعه کتاب هاش رو با شعرهای مخلوط تحویلمون داد تا بالاخره پیروز شد و ما با چشمانی خواب آلوده بیدار شدیم
این روزا خیلی از سرکار میرم خونه خسته م. آویسا خانوم هم بعضی از روزا خیلی اذیت میکنه. دیروز هم با اجازه تون موقع نماز اومد مهر رو از جلوم برداشت و یه خطی دلپذیر رو صفحه ال سی دی مون کشید. هر چند این صفحه قبلاً یه ضربه خوشگل از جانب دخترک نوش جان کرده و تقریباً تا یه سال دیگه باید دور انداخته بشه. با یه نقطه کوچک شروع شد کم کم هم داره تمام صفحه رو بگیره(هر چند پولش رو از عیدی هاش کم میکنم
)بله دیگه ما همچین آدم محاسبه گری هستیم
آویسا خانوم هم دیگه الان تقریباً 6ماهه که پاکه پاکه و دیگه پوشک تعطیل شد.خداییش راحت شدم. اینم عکس زمانی که ما به ایشون آموزش میدادیم ایشون به خرس گرامشون...

اینم عکس روزی که رفتیم فروشگاه شهروند با شادی رفتیم اما موقع برگشت حاضر نمیشد از اتومبیل شون پیاده شن و تقریباً شهروند رو گذاشتن رو سرشون و با جیغ و داد خانوم برگشتیم و بر آن شدیم که دیگه پا تو اونجا نزاریم





دوشنبه15مهر92
